تبليغاتX
عین شین قاف

عین شین قاف

پویا پایان5

توی کل پادگان تاتر بچه ها زبان زد خاص و عام شده بود چند باری هم گروه نمایش واسه کارهای فرهنگی به مراسمات خاص برده شد از طرف بچه ها من به عنوان بخش فرهنگی گردان انتخاب شده بودم و مسئول برگذاری نمایشگاه با بچه ها شب و روز کار می کردیم تا بتونیم مثل تاتر بهترین باشیم

چند روزی فکر من بد جوری مشغول شده بود و همه چیز تقریبا عادی شده بود که حمید با عجله به سمت نمایشگاه امد گفت بچه ها کد ۶۲ مادرش فوت شده همه جا خورده بودیم من احساس خیلی بدی داشتم حس میکردم سایه سیاهی همیشه دنبال من در حرکته .. همه مونده بودیم که چی کار باید بکنیم به دستور فرمانده قرار شده بود کسی از ماجرا به کد ۶۲ چیزی نگن و به بهانه ای بفرستنش مرخصی

خلاصه به بهانه ای مرخصی یک هفته ای بهش دادن و همراه با یکی از یچه های گروه فرهنگی راهی تهران شدند علی که همراهیش می کرد قرار بود که کاری کنه که طرف میان راه با خونه تماس نداشته باشه تا اتفاق خاصی هم نیوفته

بعد از ۲ روزی دید عای به پادگان امد روزو حال خوبی نداشت ملوم بود این ۲ روز خیلی واسش سخت تموم شده بود با همه لام علیک میکرد و لی صداش بد جور می لرزید نشست یه گوشه دستاشو رو چشماش گذاشت و شروع کرد به گریه کردن انگار اتفاق خاصی افتاده بود همه نگران به سمتش رفتند و با هاش حرف می زدند همین جور که گریه میکرد گفت بچه ها چی بگم کاش منو باهاش نفرستاده بودین نمی دونین چی شد نمیدونم چه را من قبول کردم که برم ...

درست تعریف کن ببینیم چی شده بابا تو که مارو کشتی از نگرانی ؟ توی راه میگفت خوب شد این مرخصی به من خورد من مادرم مریض بود می خواستم ببینمش چند دفه ای هم حس کرده بود که اتفاقی افتاده حی منو قسم میداد می خواست بره تلفن کنه من جلوشو میگرفتم میگفتم بزار خونهوادت یهو خوشحال بشن نمی دونین اشک توچشمام جمع شده بود بغض گلومو بد جوری فشار می داد نفسم تنگ شده بود اما مجبور بودم لبخند بزنم بخندم گریه نکنم حی از مادرش می گفت حی از گذشتش می گفت ... اخه اینم کار بود شما ها دادین دست من

اینارو میگفت داد میزد مثل بارون گریه میکرد روکرد به من و گفت تو که خودت فهمیده بودی مرگ چقدر تلخه بی انصاف چرا منو فرستادی دنبالش

همه رو از چشم من میدید من هم چیزی نمی گفتم می فهمیدم چی می گه چی کشیده خیلی سخت تر از اون چیزیه که ادم بخواد بفهمه

سعید گفت خوب بعدش چی شد علی ...!

هیچی داییش اومد توی ترمینال دنبالمون سوار ماشین شدیم چشمش به پیرهن سیاه داییش افتاد زد زیر گریه هی به داییش التماس میکرد زجه مزد که داییش  اخر بهش گفت که مادرت فوت شده بغضش ترکید زد زیر گریه تا حالا گریه یه مرد وو اینجوری دیده بودم خیلی خیلی متاثر شدم از خودم متنفر شدم  تا امدم باهاش حرف بزنم بغض خودمم ترکید زدم زیر گریه

رسیدیم دم خونشون از ماشین پیاده شیم یه نگاه به من کرد گفت ماموریتت رو به خوبی انجام دادی سرباز کوچولو

واسه من خیلی حرف سنگینی بود انگار میون زمینو اسمون رها شده بودم دایش اسرار کرد که من برم توی منزلشون و لی نتونستم راهمو گرفتم برم خونه خودمون نتونستم اومدم ترمینال بیلیت گرفتم برگشتم اینجا ۲ روزه همینجور دارم گریه می کنم دیگه تحمل هیچ چیزیو ندارم اینارو میگفت گریه میکرد نمی دونم چی شده بود که اینقدر تحت تاثیر قرار گرفته بود اینارو هم حسن کناره گوش من می گفت

همه متاثر شده بودند زمان برگزاری نمایشگاه نزدیک بود و کسی رمق کار کردن نداشت با فرمانده در میون گذاشتم و برای بچه های فرهنگی مرخصی شهری گرفتم  همه با هم راهی شهر شدیم

کسی حوصله نداشت ولی به ناچار می خندیدند همه ناراحت بودند همه گرفته بودند حسین گفت بچه ها چطوره که کد ۶۲ امد ما یه مراسم واسه مادرس بگیریم ...همه ساکت شدند ایده جالبی بود همه به هم نگاه می کردند

همه نگاهها به سمت من یکی شد گفتم من حرفی ندارم فقط زحمتش میوفته به دوش هممون فقط یادتون نره ۱۵ روز دیگه هم  نمایشگاهو داریم باید از وقت و بی وقتتون بزنینا...؟

همه خوشحال شدند همه می گفتند باشه قبوله تو مارو ساژورت کنی ما هم همه جوره هستیم داشتند می خندیدند من هم خوشحال شدم که بچه ها به حالو اشتیاق قبلیشون رسیده بودند

بلند گفتم بچه ها کی یا یه نوشیدنی خنک مهمون من موافقه ...؟  همه بیشتر خندیدندو گفتند اااوووووو اصفهانی ها هم بلدند از این کارا ....؟ ورشکست نشی ........ گفتم شما چی کار دارین اون با من می خواین یا نه  بازم همه یک صدا شدندو گفتند بله .....حسین بلند گفت یه مو از خرس کندن هم غنیمته ......

همه خندیدند  و راه افتادند ..........

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 14:57  توسط مامی  | 

میخ و چکش

یکی بود یکی نبود، یک بچه کوچیک بد اخلاقی بود. پدرش به او یک کیسه پر از میخ و یک

چکش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یک میخ به دیوار روبرو بکوب!!! روز اول پسرک

مجبور شد 37میخ به دیوار  روبرو بکوبد. در روزها و هفته های بعد که پسر توانست خلق و

خوی خود را کنترل کند و کمتر عصبانی شود، تعداد میخ هایی که به دیوار کوفته بود رفته رفته

کمتر شد. پسرک متوجه شد که آسانتر آنست که عصبانی شدن خودش را کنترل کند تا انکه

میخ ها را در دیوار سخت بکوبد....

بالاخره به این ترتیب روزی رسید که پسرک دیگر عادت عصبانی شدن را ترک کرده بود و

موضوع را به پدرش یادآوری کرد. پدر به او پیشنهاد کرد که حالا به ازاء هر روزی که عصبانی

نشود ، یکی از میخهایی را که در طول مدت گذشته به دیوار کوبیده بود است را از دیوار بیرون

بکشد!

روزها گذشت تا بالا خره یک روز پسر جوان به پدرش روکرد  و گفت همه میخ ها را از دیوار در

آورده است.پدر دست پسرش را گرفت و به آن طرف دیواری که میخها بر روی آن کوبیده شده

و سپس در آورده بود، برد.

پدر رو به پسر کرد و گفت : « دستت درد نکند، کار خوبی انجام دادی ولی به سوراخ هایی که

در دیوار بوجود آورده ای نگاه کن!!  این دیوار هیچوقت دیوار قبلی نخواد بود.

 پسرم  وقتی تو در حال عصبانیت چیزی را می گویی مانند میخی است که بر دیوار 

دل طرف مقابل می کوبی. تو می توانی چاقویی را به شخصی بزنی و آن را در آوری ، مهم

نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو خوای گفت معذرت می خواهم که آن کار را کرده ام ،

زخم چاقو کماکان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند... 

 

یک زخم فیزیکی به همان بدی یک زخم شفاهی است. دوست ها واقعا جواهر های کمیابی

هستند ، آنها می توانند تو را بخندانند و تو را تشویق به دستیابی به موفقیت نمایند . آنها گوش

جان به تو می سپارند و انتظار احترام مقابل دارند و آنها همیشه مایل هستند قلبشان را به

روی ما بگشایند. »

 

« پشت سر من قدم بر ندار، چون ممکن است راه رو خوبی نباشم، قبل از من نیز قدم بر ندار،

ممکن است من پیرو خوبی نباشم، همراه من قدم بردار و دوست خوبی برای من باش »

 

لطفا اگر من در گذشته در دیوار شما حفره ای ایجاد کرده ام مرا ببخشید.

http://fanosetarik.blogfa.com/

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 18:38  توسط مامی  | 

میم مثل باران ...

از پشت تلفن صداش میلرزید عین بچگیاش وقتی با یه جنس مخالف حرف میزد گلوش خشک میشد اب دهنشو به سختی فرو می داد  مثل بارون گریه میکرد و لی خس صداشو از من مخفی میکرد

دلم شکسته شده بود دلم می خواست داد بزنم فریاد بکشم با دستای خودم خفش کنم چطوری میشد یه  ادم به این پستی تو دنیا پیدا بشه با زندگی ابرو شرف یه پریه کوچولو بازی منه اونو فریب بده

چقدر پست شدن یه ادمی ببینم صدام در نیاد به جاهایی برسم از همه ادما نا امید بشم و لی اونا نفهمند مشکل من کجاست ؟ ای خدا چقدر باید تحمل کنم این دنیاروو چقدر چشمامو ببندم چقدر راه برم تو خیابون سکوت کنم دستام توی جیبم باشه چقدر قلبم درد بگیره و لی نتونم حتی یه صدای کوچیک به بهونه ء مشکلات از خودم در بیارم ....

همین جور راه میرفتم همینجمر به صداش گوش میکردم قلبم به درد اومده بود خسته بودم نمی دونستم باید چیکار کنم روی دستم خیس شد نگاه کردم به اسمون دیدم داره بارون می زنه بارون بچگیا که توی هوای گرم شروع به باریدن می کنه با خودش بوی نم کاه گل و باد گرم داره آی خدا چقدر به من با رفتارت یاد دادی که همیشه به یادت باشم همیشه دوستت داشته باشم همیشه به فکرمی  دل گرمی منی ...

چشمامو بستم بی اختیار لبهام به حرکت در اومد شعر  بارون نوک زبون خستم جاری شد..

باران این چنین دل منو بردی

باران دم به دم منو تو ازردی

باران سرنوشتم را به یاد آور

باران سرگذشتم را مکن باور

 من غریبی غصه پردازم

چون غریغی قرق در رازم

گمشدم در غربت در یا

بی نشانو بی هم اوازم

باز هم امدی تو بر سر راهم

آی عشق می کنی دوباره گمراهم

دیریست قلب من از عاشقی سیر است

خسته از صدای زنجیر است

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 3:54  توسط مامی  | 

پویا پایان 4

نگاهمو ا روم از روی زمین بالا اوردم و به صورت پدر پویا نگاه کردم لبخند تلخ صورتی پر از اشک درون پر طلاطم حس حاله خوبی توی درونم بوجود اورده بود انگار سبک شده بودم از غم خالی شده بودم و تنها صدای معنی داری که مشنیدم صدای ناله باد بود

دستام بی رمق شد بی اراده به سمت پایین اومد نفس هام تنگ تر شد چشمام سیاهی رفت و......

دیگه متوجه هیچی نشدم چشمامو باز کردمهمه دور من حلقه زده بودند رضا یه لیوان اب دستش بود و نگرانی رو از توی چهره غمگینش رو به راحتی می تونستم ببینم

- چی شده؟

-- هیچی مثل دخترا واسه من غش کردی

اینارو رضا می گفت نگاهش کردم خیلی خسته بودم دلم می خواست به اندازه تمام سالهایی که با پویا بودم بخوابم شایدم یه خونه جدید کنار قبر پویا واسه خودم داشته باشم

سر تو درد نیارم از اون به بعد کارمون شده بود تا چند روزی زفتن سر خاک پویا وابستگی داشتیم غیر قابل قبول بود ناگهانی بود می دونم ولی رفیق نیمه راه نبودیم اونم بعد از اینکه یه هفته از روی در گذشتش گذشته بود و من تازه فهمیده بودم

مرخصی من داشت تموم می شد به ناچار باید بر می گشتم سر بازی لوازم خودمو جمع کردمو به سمت پادگان راهی شدم ()

دستاشو نگاه کردم  لرزش عجیبی داشت اشک توی چشماش حلقه رده بود با استسن پیرهنش اشکاشو پاک میکرد راستش خودمم اشک توی چشمام جمع شده بود نمی تونستم نگاهش کنم صورتمو رو ی زمین دوختم به زمین خیره شدم

بین ژاهام روی زمین چند تا مورچه  از این طرف به اون طرف حرکت می کردند  گلوم گرفته بود چیزی واسه گفتن نداشتم ....

محمد اروم گفت رفت و رفت و رفت  غم تو دلم نشست  رفت و خواست که بگه عاشق شدن هم هست

پویا پایان تمام زندگی من شده بود توی سربازی داستان پویا رو واسه دوستام میگفتم  همه با شوق گوش می دادند

اونایی که عاشق شدند یه تاتر به اسم ژویا درست کردند تمام لحظات پویارو مثل یک درخت تنومند واسه من تداعی کردند دیدنش لذت بخش ترین خاطره پادگان واسه هم دوره ای های من بود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 0:44  توسط مامی  | 

پویا پایان 3

گذشت و گذشت یه روز کارمون رسیده بود به یه مسجد راستش همه مهندسین مسجدو واسه نصب سیستم انتخاب کردن و مهندس اجراشو من گذاشتن بعد از کلی بالا ژایین دویدنا قبول نکردند که من این کارو نکنم از این حرفا گذشته خودمم خیلی دل و دماغ این کاراروو دیگه نداشتم ولی از رو اجبار قبول کردم

محمد وحسین و  رضا اینا یاران با وفایی بودند که همیشه تو یک سوت کنار من بودند اخه به قول خودشون کار کردن تو شرایط احساسی خیلی به دلشون می شست

این بار گلدسته های کبودین بود  نمیدونم چرا حس می کردم اونجا یه جورایی به خدا نزدیک ترم به قول گفتنی تیشه کار زده شد بعد از چند روزی روی پشت بام مسجد مشغول کار شده بودیم به محمد گفتم :

محمد از پویا واسم میگی:

محمد   ... محمد .....محمد  اه دل قافل می بینی حتی تو که زیاد منی شناسیش عاشقش شدی  چه برسه به من که با هاش زندگی کردم

زیر چادر رفتم و پایین قبرش نشستم دستامو جلوی صورتم گرفتم و اروم بی صدا شروع به گریه کردم صدای شیون مادرشو میشنیدم صدای گریه های مردم و می شنیدم   صدای خوندن قاری از توی بلندگو را می شنیدم حس حال عجیبی داشتم انگار تو این دنیا نبودم داشتم همه چیزو با پوست و استخون خودم حس می کردم پاهام بی حس شده بودند صدای گریه هام بلند تر شد و حق حق گریه فرصت ساکت موندنو  ازم گرفت خیلی سخت بود ولی دیگه اونی که می خواستم تو این دنیا نبود صورتم خیس گریه های عاشقانه ای شده بود که لذت تمام خاطرات چند ساله روو زنده می کرد

دستم جلوی صورتم بود گرمی دستی رو روی شونه هام احساس کردم برگشتم نگاه کردم پدر پویابود اروم گفت بیا اینجا کارت دارم  بلند  شدم و رفتم طرفش  گفت استاد دلم گرفته یه چیزی واست دارم که می خوام بدمش به تو اینو پویا داده روز اخری که تو بیما رستان بود گفت بدمش به تو

در ماشین رو باز کرد پارچه سیاهی دورش بود پارچه خیلی اشنا بود چند سال پیش با خود پویا خریدیمش واسه محرم بود خودش بود پرچم مشکیه امام حسن بود و لی این با ر یه بوی خیلی غریب اشنایی می داد پارچه روو باز کردم داخل پارچه ویولون پویا بود نگام به ساز خشک شده بود

- پویا می گفت تو بهتر صدای اینو می فهمی راست می گفت ؟

نمی دونستم چی بگم فقط به چشماش نگاه کردم اشک توی چشمام حلقه زده بود ولی جرات گریه نداشتم دستام بی حس بدنمم بی رمق شده بود

-استاد پویا از اهنگ دوستی که تو ساخته بودی تعریف کرده دلم می خواد اونو واسم بزنی...؟

ویولون رو دستم گرفتم چشمامو بستم و شروع به نواختن کردم صدای زیر ویولون سوز سینه و التهاب دوستی دیرینه اشک نبودش خستگی ها و...... همش رو زنده می کرد 

 نت ها با خس لرزش دستام امیخته بود نت ها رو به اخر میرفت و دستای من دنباله نت ها رو بدون اراده زدند

چشمامو باز کردم همه دور من جمع شده بودند همه اشک می ریختند و گوش می دادند دستام بی حرکت شد صدای ساز قطع شد

سکوت همه جارو گرفت فقط صدای اشک هایی که به یاد پویا ریخته می شد به ارومی فضا رو پر کرده بود

باد سردی میومد همه ایستاده بودند و به من نگاه می کردند و من بهت زده نگاهم به زمین دوخته شده بود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 16:11  توسط مامی  | 

محمد اروم یواش شروع کرد به تعریف کردن از روزگار از مدرسه پشت نیمکت نشستنها از معلمها و از ددوستاش تعریف می کرد اینقدر خوب و قشنگ تعریف می کرد که تمام ما بد جور رفته بودیم تو بحر حرفاش

ای یادش بخیر عجب روزگاری داشتیم خیلی خیلی خوش میگذشت نه غمی بود نه کاری بود نه هیچ چیز دیگه که ادمو مشقول خودش بکنه

صبح ها می رفتیم مدرسه با پویا بعد مدرسه بر می گشتیم خونشون خونشون نزدیک مدرسه بود هر روز خوه اونا بودیم از چهارم دبستام من با اون همکلاسی بودم کلی خاطرات خوب داشتیم از نون وایی محله گرفته تا ایستگاه اتوبوس

همش واسم خاطره شده ۵ ۶ سالی باهم درس خوندیم  پویا  پسر خیلی خوبی بود ۲ سالی از من بزرگ تر بود این ۲ سال و توی بیمارستان گذرونده بود

از گذشته هاش چیزی با ما نگفته بود یه روز صبح زود رفتم دم خونه  پویا  مادرش گفت رفته مدرسه به درسه که رسیدم یه حس و حال عجیبی به هم دست داد رفتن تو از دور دیدم  پویا  مو های سرشو از ته زده و یه کلاه سفید روی سرشه

رفتم جلو سالم الیک کردم اصلا فکرشو نمی کردم که این سر تراشیدن مال سرطان خونی بود که داشت همون روز کلی به سر کچل  پویا  خندیدم و  پویا  با تبسم خودش منو متقاعد می کرد

البته از جهاتی فکر می کردیم شیرین کاریه جدیدشه حالا اون سال کی بود سال دوم دبیرستان

چند روزی گذشتو دست بر غذا  پویا  چند روزی تو اومدنش به مدرسه غیبت افتاد هر روز می رفتم دم خونشون مادرش می گفت رفته جهرم اخه اونا اهل جهرم بودند امتحانات پایان سال هم شروع شده بود و من حسابی نگران  پویا  بودم که نکنه امتحاناشو نتونه بده و من یه سال ازش جلو بیوفتم ؟

اخه با این کار تمام خاطراتمون تموم می شد هفته اخر امتحانات  پویا  با پدرش به حال خیلی بد امد مدرسه واسه من تعجبی بود  پویا  روی ویلچر سر تراشیده لباس بیمارستان

 پویا  به دفتر مدرسه رفت و تمام امتحاناتشو یه رو زه داد بعد اومد پیش بچه ها و با حال بدی که داشت یه نیم ساعتی با همه حرف زذ رفتم پیشش اشک تو چشمام جمع شده بود بهش گفتم اینه رسم دوستی من باید اخری باشم که بفهمم سرمو گذاشتم روی زانو هاش و شروع به گریه کردم با دستاش سرمو بلند کرد و گفت تو این جوری نبودی مرد که گریه نکی کنه بخند .....بخند

حرفاش یه جور دل گرمی بود واسم به زور یه لبخند تلخ زدم

پدرش اومد جلو و  پویا  را از من دور کرد و به سمت در مدرسه برد انگار با هر سانتی متر دور شدنش احساس می کردم به اندازه 10 متر دور شده

 

یه نگاه به محمد کردم قرمزی چشماش لرزش دستاش حاکی از این بود که عشق عجیبی از عبدلله تمام وجودش رو سرشار کرده بود و من هم به خوبی این عشق را احساس می کردم ÷ک های اخر سیگار را خیلی کوتاه می کشید نفس عمیقی کشید و گفت

 

گذشت و گذشت موقع سربازی رفتن من شد بعد از 5 ماهی با هزار بدبختی به من 7 روز مرخصی دادند اخه عروسیه پسر خالم بود روز دوم اومدنم طرفای عصر بود یکی از بچه ها تلفن زد

الو محمد سلام

سلام چطوری خوبی ؟ چه خبر؟

هیچی خبری نیست اول بگو ببینم عروسیتون تموم شد ؟

نه امشبه چطور ؟

هیچی پس بی خیال خودم میرم

نه بابا میام کجا می خوای بری ؟

می خواستم بریم یه جایی باهم1 ساعت بیشتر طول نمی کشه

باشه تا 10 دقیقه دیگه من در خونتونم

باشه فقط داری میای یه لباش مشکی هم بپوش زیاد آرم دار نباشه

رضا تو که می دونی من لباسی جز مشکی ندارم فقط بگو کجا می خوایم بریم

جای خاصی نیست یه مراسمه

مراسمه کی؟

یه اشناهامون

رضا دروغ نگو چیزی شده

 

از پشت تلفن پیلش شدم اینقدر قسمش دادم تا بالاخره گفت

 

 پویا ....  پویا

  پویا  چی  تو که منو کشتی حرفتو بزن ؟

 

امروز هفته  پویا  ...؟

 

پاهام شل شد با زانو خوردم رو ی زمین اشک از چشمام سرازیر شد بی اختیار داد زدم  پویا      پویا 

 

مامان بابا و پسر خالم از تو ی اتاق اومدن بیرون گفتند  پویا  چی شده

 پویا  فوت شده

با شنیدن این حرف همه اروم اروم شروع به گریه کردند انگار هر کدوم دلبستگی خاصی نسبت به  پویا  داشتند  

همون موقع لباسامو پوشیدم و به طرف خونه رضا لاینا راه افتادم درو زدم و رضا اومد بیرون باهم به مسجد رفتیم توی راه خاطرات خوبمو با  پویا  مرور می کردم هنوز مرگ  پویا  برام غیر واقعی بود ننزدیکای مسجد اشکامو پاک مردم وارد مسجد شدیم پدر  پویا  تا منو دید زد زیر گریه و خودشو تو بغل من انداخت همه چیو حس می کردم  پویا  پدرش رضا مادرش خواهرش همه و همه رو احساس می کردم  رضا پدر  پویا  را از بغل من جدا کرد و روی یه صندکی که نزدیک در بود نشوند به داخل حیاط مسجد رفتیم حیاط رو با میز و صندلی های فلزی چیده بودند دنبال به میز نزدیک و مناسب بودم که چشمم افتاد به یه میز خیلی جذاب بود بچه های چهارم دبستان تقریبان همه اونجا نشسته بودن  و روی یه صندلی عکس بچگیای  پویا  رو بزگ گذاشته بودند همگی ناراحت بودند بعضی ها گریه می کردند چیزی که خوب یادمه اینه که همه نگاهشون روی میز بود همه این هارو حس میکردم انگار  پویا  پدر تمامی بچه های کلاس چهارم بود همه دل بستگی داشتند

یه دفه چشم افتاد به تیریبون مسجد اقای قد بلند و عینکی با موهای سفید توجه منو جلب کرد رضا گفت بچه ها اقای کمالی معلم کلاس چهارو و پنجم

عجب حس غریبی بود همه چیز رسیده بود به 10 . 12 سال پیش یه صحنه از بچگیا در اینده البته بدون  پویا

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 20:30  توسط مامی  | 

پویا پایان

عجب حس غریبی بود همه چیز رسیده بود به 10 . 12 سال پیش یه صحنه از بچگیا در اینده البته بدون پویا

همه یه جوری حس می کردند که پویا توی مجلس هفتم خودش کنار بچه ها نشسته خیلی اروم گریه میکردیم اقای کمالی بعد از تمام شدن حرفاش به طرف میز ما امد چشماش از اشک پر شده بود به دستمال ابی از زیر عینک اشکاشو پاک میکرد و لی بغض که تو قلبش سنگینی می کرد دوباره اشک رو از چشماش سرازیر می کرد

بی اختیار از صندلی خودم بلند شدم و جای خودمو به اقای کمالی دادم و یه گوشه میز نشستم پسری با سینی خرما به طرف میز اومد به همه تعارف کرد منم برداشتم و شروع کردم به خوردن خرمای تلخی بود انگار خرما هم می خواست به من بگه که خدا فرشتشو از روی زمین برده

مجلس رو به اخر می رفت اتوبوس جلوی درب اصلی مسجد ایستاده بود همه سوار شدند و به سمت پویا حرکت کرد همه منتظر بودند زنده پویا رو ببینند هیچکس انتظار نداشت که سنگ قبر مشکی شو ببینه انگار . انگار همه با هاش خاطراتی داشتند که هر کدوم قدر یه دنیا ارزش داشت اتوبوس وارد محوطه شد همه پیاده شدند و به شمت قبرش حرکت کردند بالای سر قبرش چادر زده بودند اطراف قبرش رو با صندلی های سفید تزئین کرده بودند

زیر چادر رفتم و پایین قبرش نشستم دستامو جلوی صورتم گرفتم و اروم بی صدا شروع به گریه کردم صدای شیون مادرشو میشنیدم صدای گریه های مردم و می شنیدم   صدای خوندن قاری از توی بلندگو را می شنیدم حس حال عجیبی داشتم انگار تو این دنیا نبودم داشتم همه چیزو با پوست و استخون خودم حس می کردم پاهام بی حس شده بودند صدای گریه هام بلند تر شد و حق حق گریه فرصت ساکت موندنو  ازم گرفت

سیگارش تموم شده بود دستشو اروم توی جیبش کردو سیگار بعدی را رو شن کرد نگاه به چشمامش کردم اشک از چشماش سرازسر شده بود دستاش به لرزش افتاده بود  صورتش خیس شده بود دو سه پکی از سیگار زدو ادامه داد

اقای کمالی بود اومد جلو منو بلند کرد و روی صندلی نشوند اقای کمالی هم دستش مصل دستای من سرد شده بود نمی دونم چرا ولی حس می کنم عاشق بود

هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای تلفن همراه محمد بلند شد شروع کرد به صحبت کردن چند دقیقه ای حرف زدو گفت بچه ها پاشین باید کارو شروع کنیم مجوز از اون بالا صادر شد ه

کمربند رو بهش بستیم و از دکل ۴۰ متری شروع با بالا رفتن کرد نگاه من به هش بود و توی فکر پویا غرق شده بودم

هنوز ۱۰ متری بالا نرفته بود نگاهم به پاهاش افتاد کا روی دکل به لرزش افتاده بود

حسین بدو اون کمربند بیار می خوام برم بالا 

چی تو که از ارتفاع می ترسی ؟

خفه شو کاریو که بهت گفتم بکن

باشه ولی  ...

چی بهت دارم می گم تورو خدا حرف گوش کن

حسین کمر بندو از توی ماشین بیرون گشید و انو به من بست با عجله به سمت دکل رفتم هنوز محمد به ۱۵ متری هم نرسیده بود تند تند از دکل بالا رفتم و خودمو به محمد رسوندم

محمد برو پایین من میرم بالا

چی تو تو که تا حالا نیومدی بالا از ارتفاع هم می ترسی

بابا نمی ترسم می رم بالا انجامش می دم

اون روزو یادته نزدیک بود کار دستمون بدی

مراقبم نترس جون من تو برو پایین

اخه واسه چی

حرفی واسه گفتن نداشتم ولی حس می کردم که اتفاق بدی در انتظارشه همین جور توی بحث با محمد بودم که یه دفه محمد تعادل خودش رو از دست داد حادثه ایکه انتظارش رو داشتم و ازش فرار می کردم داشت اتفاق میوفتاد سریع بند کمری کمربندشو گرفتم و به سمت دکل هلش دادم محمد با هزار ماجرا دوباره به دکل چسبید و تعادل خودشو حفظ کرد

حالا دیدی وا سه چی اومدم بالا .. حالا برو پایین تا اتفاق جدیدی نیوفتاده

اروم اروم امد پایین و منم در کنارش میومدم و مراقبش بودم پاهاش که روی زمین رسید  بدنش می لرزید من هم حس خوبی نداشتم نشستم یه گوشه

حسین بپ دو سه تا چایی بیار حسین از توی فلاکس  سه تا چایی ریخت اورد یکیشو برداشتم و ۱۰ تایی قند ریختم توش و به محمد دادم

بخور فشارت افتاده اینجوری بخوای کار کنی ۱ ساعت دیگه هم زنده نیسی

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 20:29  توسط مامی  |