پویا پایان5
چند روزی فکر من بد جوری مشغول شده بود و همه چیز تقریبا عادی شده بود که حمید با عجله به سمت نمایشگاه امد گفت بچه ها کد ۶۲ مادرش فوت شده همه جا خورده بودیم من احساس خیلی بدی داشتم حس میکردم سایه سیاهی همیشه دنبال من در حرکته .. همه مونده بودیم که چی کار باید بکنیم به دستور فرمانده قرار شده بود کسی از ماجرا به کد ۶۲ چیزی نگن و به بهانه ای بفرستنش مرخصی
خلاصه به بهانه ای مرخصی یک هفته ای بهش دادن و همراه با یکی از یچه های گروه فرهنگی راهی تهران شدند علی که همراهیش می کرد قرار بود که کاری کنه که طرف میان راه با خونه تماس نداشته باشه تا اتفاق خاصی هم نیوفته
بعد از ۲ روزی دید عای به پادگان امد روزو حال خوبی نداشت ملوم بود این ۲ روز خیلی واسش سخت تموم شده بود با همه لام علیک میکرد و لی صداش بد جور می لرزید نشست یه گوشه دستاشو رو چشماش گذاشت و شروع کرد به گریه کردن انگار اتفاق خاصی افتاده بود همه نگران به سمتش رفتند و با هاش حرف می زدند همین جور که گریه میکرد گفت بچه ها چی بگم کاش منو باهاش نفرستاده بودین نمی دونین چی شد نمیدونم چه را من قبول کردم که برم ...
درست تعریف کن ببینیم چی شده بابا تو که مارو کشتی از نگرانی ؟ توی راه میگفت خوب شد این مرخصی به من خورد من مادرم مریض بود می خواستم ببینمش چند دفه ای هم حس کرده بود که اتفاقی افتاده حی منو قسم میداد می خواست بره تلفن کنه من جلوشو میگرفتم میگفتم بزار خونهوادت یهو خوشحال بشن نمی دونین اشک توچشمام جمع شده بود بغض گلومو بد جوری فشار می داد نفسم تنگ شده بود اما مجبور بودم لبخند بزنم بخندم گریه نکنم حی از مادرش می گفت حی از گذشتش می گفت ... اخه اینم کار بود شما ها دادین دست من
اینارو میگفت داد میزد مثل بارون گریه میکرد روکرد به من و گفت تو که خودت فهمیده بودی مرگ چقدر تلخه بی انصاف چرا منو فرستادی دنبالش
همه رو از چشم من میدید من هم چیزی نمی گفتم می فهمیدم چی می گه چی کشیده خیلی سخت تر از اون چیزیه که ادم بخواد بفهمه
سعید گفت خوب بعدش چی شد علی ...!
هیچی داییش اومد توی ترمینال دنبالمون سوار ماشین شدیم چشمش به پیرهن سیاه داییش افتاد زد زیر گریه هی به داییش التماس میکرد زجه مزد که داییش اخر بهش گفت که مادرت فوت شده بغضش ترکید زد زیر گریه تا حالا گریه یه مرد وو اینجوری دیده بودم خیلی خیلی متاثر شدم از خودم متنفر شدم تا امدم باهاش حرف بزنم بغض خودمم ترکید زدم زیر گریه
رسیدیم دم خونشون از ماشین پیاده شیم یه نگاه به من کرد گفت ماموریتت رو به خوبی انجام دادی سرباز کوچولو
واسه من خیلی حرف سنگینی بود انگار میون زمینو اسمون رها شده بودم دایش اسرار کرد که من برم توی منزلشون و لی نتونستم راهمو گرفتم برم خونه خودمون نتونستم اومدم ترمینال بیلیت گرفتم برگشتم اینجا ۲ روزه همینجور دارم گریه می کنم دیگه تحمل هیچ چیزیو ندارم اینارو میگفت گریه میکرد نمی دونم چی شده بود که اینقدر تحت تاثیر قرار گرفته بود اینارو هم حسن کناره گوش من می گفت
همه متاثر شده بودند زمان برگزاری نمایشگاه نزدیک بود و کسی رمق کار کردن نداشت با فرمانده در میون گذاشتم و برای بچه های فرهنگی مرخصی شهری گرفتم همه با هم راهی شهر شدیم
کسی حوصله نداشت ولی به ناچار می خندیدند همه ناراحت بودند همه گرفته بودند حسین گفت بچه ها چطوره که کد ۶۲ امد ما یه مراسم واسه مادرس بگیریم ...همه ساکت شدند ایده جالبی بود همه به هم نگاه می کردند
همه نگاهها به سمت من یکی شد گفتم من حرفی ندارم فقط زحمتش میوفته به دوش هممون فقط یادتون نره ۱۵ روز دیگه هم نمایشگاهو داریم باید از وقت و بی وقتتون بزنینا...؟
همه خوشحال شدند همه می گفتند باشه قبوله تو مارو ساژورت کنی ما هم همه جوره هستیم داشتند می خندیدند من هم خوشحال شدم که بچه ها به حالو اشتیاق قبلیشون رسیده بودند
بلند گفتم بچه ها کی یا یه نوشیدنی خنک مهمون من موافقه ...؟ همه بیشتر خندیدندو گفتند اااوووووو اصفهانی ها هم بلدند از این کارا ....؟ ورشکست نشی ........ گفتم شما چی کار دارین اون با من می خواین یا نه بازم همه یک صدا شدندو گفتند بله .....حسین بلند گفت یه مو از خرس کندن هم غنیمته ......
همه خندیدند و راه افتادند ..........
